من يادواره تلخی کاشتم در ميان انبوه سردرگميهايی که بينمان بود،
و تو،
پاي اين تنديس تازه سرپا شده، سيمانی گران ريختی!
آنقدر که مهر شد لبانم و من کلماتم مردند!
و حس بد اين هياهوي پوچ مرا ربود و لبم را به کلمات سرد باز کرد!
من گريستم در خود و نگريستم ترا که چه سان متعجب بودی ازين کلمات سرد!
يخ زدي و رفتی،
در ميان خشم محسوس افکارمن!
امید تو هم؟
پاسخ دادنحذفدرد...
پاسخ دادنحذفخوب جدا که از مغزت پرید اون هم یهو
پاسخ دادنحذفایده ات خیلی خوبه و حست اما یکمی ویرایش می خواد
مثلا :
آنقدر که مهر شد لبانم و من کلماتم مردند!
و در آخر اینکه
من کشتم صاحبان وبلاگهایی را که چشمان ما را کم سو کرده در آخر کورمان می کنند
"لحظه هایی ست که انسان خسته ست،
پاسخ دادنحذفخواه از دنیا،
از زندگی،از مردم،
گاه حتی از خویش!"
سیاوش:
پاسخ دادنحذفمگه من چمه؟!
امین:
خیلی
خاستگاه:
با ویرایش موافقم، اما چون خیلی از نوشته ها مال مدت ها پیشن و تو همون لحظات ادیت نشدن، الان اگه توشون دست ببرم گاها اونی نمیشه که اون موقع بوده، رو همین حساب بضیاشون همینجوری پابلیش میشن
این در آخر رو من چه کنم خوب؟!
اگه اینم خوب نیست باید برم قالب رو کلا عوض کنم!
عوض کنم؟
ام عوض کنی!!!!!!!!!!!!
پاسخ دادنحذفخوب نمی دونم
آخه انگار خیلی دوستش داری
حسی که میخوام رو داره، اما میگردم چیز بهتری پیدا کنم، یا راهی برای درست کردن این مشکل، اما اگه نکردم بر من ببخش
پاسخ دادنحذفبا تعویض قالب موافقم :دی
پاسخ دادنحذفبا اصلاحش چی؟
پاسخ دادنحذفالانم خوب نیست؟
اگه نه که دیگه برم برا تعویض قالب
چیز جذابی نشد پیدا کنم، اما اگه اینم اذیت میکنه که باید عوض بشه
چطوره؟