آمار زاده براي اميد: این تلخی بی پایان

۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

این تلخی بی پایان

من يادواره تلخی کاشتم در ميان انبوه سردرگمي‌هايی که بينمان بود،
و تو،
 پاي اين تنديس تازه سرپا شده، سيمانی گران ريختی!
آنقدر که مهر شد لبانم و من کلماتم مردند!
و حس بد اين هياهوي پوچ مرا ربود و لبم را به کلمات سرد باز کرد!
من گريستم در خود و نگريستم ترا که چه سان متعجب بودی ازين کلمات سرد!
يخ زدي و رفتی،
در ميان خشم محسوس افکارمن!

۹ نظر:

  1. خوب جدا که از مغزت پرید اون هم یهو
    ایده ات خیلی خوبه و حست اما یکمی ویرایش می خواد
    مثلا :
    آنقدر که مهر شد لبانم و من کلماتم مردند!

    و در آخر اینکه
    من کشتم صاحبان وبلاگهایی را که چشمان ما را کم سو کرده در آخر کورمان می کنند

    پاسخ دادنحذف
  2. "لحظه هایی ست که انسان خسته ست،
    خواه از دنیا،
    از زندگی،از مردم،
    گاه حتی از خویش!"

    پاسخ دادنحذف
  3. سیاوش:
    مگه من چمه؟!
    امین:
    خیلی
    خاستگاه:
    با ویرایش موافقم، اما چون خیلی از نوشته ها مال مدت ها پیشن و تو همون لحظات ادیت نشدن، الان اگه توشون دست ببرم گاها اونی نمیشه که اون موقع بوده، رو همین حساب بضیاشون همینجوری پابلیش میشن
    این در آخر رو من چه کنم خوب؟!
    اگه اینم خوب نیست باید برم قالب رو کلا عوض کنم!
    عوض کنم؟

    پاسخ دادنحذف
  4. ام عوض کنی!!!!!!!!!!!!
    خوب نمی دونم
    آخه انگار خیلی دوستش داری

    پاسخ دادنحذف
  5. حسی که میخوام رو داره، اما میگردم چیز بهتری پیدا کنم، یا راهی برای درست کردن این مشکل، اما اگه نکردم بر من ببخش

    پاسخ دادنحذف
  6. با اصلاحش چی؟
    الانم خوب نیست؟
    اگه نه که دیگه برم برا تعویض قالب
    چیز جذابی نشد پیدا کنم، اما اگه اینم اذیت میکنه که باید عوض بشه
    چطوره؟

    پاسخ دادنحذف