بعضی از آدما وقتی پای اعتقاداتشون میاد وسط، عین اسب وحشی میمونن!هر دقیقه یه طرفین!
اینجا جاییه برای من و نوشته هام. نمیدونم خوشتون میاد یا نه، اما من هر چی بنویسم اینجا میذارم. فقط لطفا تا جایی که میتونید به خودتون نگیریدشون. راستی، از نظر من اینا هیچکدوم شعر نیستن که میخونید، متنایی هستن که برای راحتی در خوانش، مقطع مینویسمشون:)
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه
بر باد
و عمر رفته را ديگر بار بر باد ديديم!
او گريست و من خنديدم!
او از ناتواني و من از ناتوانی!
ديگر دعايمان هم به کار نميآيد!
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه
معجزه
و خداوند معجزه را آشکار کرد!
بر بندهای که عشقش را از ياد برده بود!
حکمت چنين مينمود که عشق ميبايد پر ميکرد،
کلمات مردی را که در نيمهراه بودن و نبود شدن ظهور کرده بود!
عشق ميرسد!
بدانگونه آشکار که کسی شايد جز
مقصود معجزه
از آن آگاه نخواهد شد!
-اين قانون اشارت است! هويدا و پنهان!-
معجزه ميگويد:
بگذار به هنگام، آنچه که داری، برترين چيزی باشد که ميتوانی بيابی!
هرچه ميشود بشود!
سعادت هميشه هست!
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه
لبخند فرشته عشق
لبخندت را دريغ نکن از او!
تو فرستاده پروردگاری هستی، که روحی ناتمام و خسته را به تو سپرده تا جانش دهی!
لبخندت را دريغ نکن از من!
چرا که تو فرستاده پروردگاری هستی که جهانی ناتمام را به دست تو داده، تا با زيباترين لحظات، به پايانش برسانی!
لبخندت را دريغ نکن از ما!
چرا که تو فرستاده پروردگاری هستی که اين جهان ناتمام را به تو داده، تا به شکوه برسانيش!
با شکوه و با صلابت!
لبخندت را
از ما
دريغ
نکن!
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه
فرشته عشق؟
فرشتهای کوچک،
اين روزها،
در گوشهای از اين جهان بزرگ،
بر آسمان مردی بال گشوده که فکر ميکرد دلش را از دست داده!
و پروازش،
چنان زيباست که دم مسيحاييش، روح مردگان سرزمين مرد را زنده خواهد کرد!
مردگانی چون گوش، احساس، چشم و ... ؟
اين جای خالی را آينده پر خواهد کرد!
جايی که پرواز امروز او برايمان خاطره شده است!
و اين دلهاي پر تلاطم اکنون،
آرام گرفتهاند،
در اعتماد روزهاي پيش رو!
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه
عشق2
در این روزهایی که انسان ها برای یکدیگر جا را تنگتر میکنند تا کمتر رو در روی یکدیگر قرار بگیرند،
تو دست فراتر بردی و چشم بستی
بر همه آنچه که پیش رویت
و برای تو بود.
همه آن چیزهایی که نه برای آزمودن خود، که برای ایمانی که به راه بود رخ میداد.
ایمانی نه از جنس مذهب که از جنس عشق!
مهری که سالیانی عمر داشت،
سالیانی بی تو؛
بی هیچ یک از محبتها و شیطنتهایت!
کاش برای این دنیا، رسمی دیگر به پا بود!
پاداش همه آنچه که کردیم، جز کلام مزحک تو نبود:
«محبتهایتان را فراموش نخواهم کرد»
اما به راستی،
برای محکوم؛
فرق بین فراموش کردن و نکردن تو چیست؟!
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۰, جمعه
عشق
و عشق نه نجواي شبانه بود
که خواب مانعاش شود
و نه تشويش ناخواسته روز
که کسرت کار به فراموشی سپاردش!
عشق
نديدن همه آن چيزهايی بود
که خالصانه در سفرهام بود
و تو نخواستی ببينی
و بی اعتنا گذشتی!
از همه آنچه که تنها براي ضيافت تو گرد آورده بودم!
۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه
روحت
من مهر را در کلماتت دیدم؛
و روح حضورت را در چشمانت؛
ناچیز جعبهای به دستت دادم،
اما
با کدامیک برابر بود؟!
کلماتت،
یا چشمانت؟!
پخش میشوم در این جهان عظیم،
تا شاید بر گستره زمین
چیزی برابر با روحت بیابم!
اما...
برای خدا نامهای خواهم نوشت؛
و گله خواهم کرد
از ناتوانیم،
برای تقابل با آفریدهاش:
برای تقابل با آفریدهاش:
روحت!
۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)