تو که نیستی
من هم دلم درد میکند
طاقتم طاق شده و حوصله خودم را هم ندارم، جز نشستن پشت این صفحه مسطح بیمعنی که هرچه من بگویم نشانم میدهد و فکر میکند چقدر برای خودش اسطوره است!!!!
چارهای نیست،
انگار تمام این ماجرا برای همه عادی است
اما من درد میکند دلم!
جایی که تو را باید بگذارم!
اگر زیاد درد بگیرد میترسم جای تو را درد پر کند!
من طاقت درد را دارم، اما تو که بروی من چه کنم؟
آآآخخخ، آآآخخخ، آآآآآآآخخخخخ
این چه داستان مسخره ایست برای شنیدن
درد دل من و پایان ناپذیری این آه همیشگی!
سر به بستر بگذار و از یاد ببر
من خواهم خفت و تو خواهی خفت،
پشت اینهمه درد،
پشت اینهمه دل،
پشت اینهمه نسیان
پشت اینهمه درد،
پشت اینهمه دل،
پشت اینهمه نسیان
شب به خیر