سالهاست که در ذهنم نوشدارويی دارم به نام:
«خارج»!
معجونی از سر نياز و حسرت آزادی!
معجونی غليظ که هنوز از گلويم پايين نرفته است!
گاه گاه که يکی از نزديکان و دوستان بسويی ازين جهان ناشناخته ميرود،
من نيز پر ميکشم
تا انتهاي آرزويی که ندارمش!
پ.ن 1: با درود به روح حافظ که در لایه لایه این زندگی همدم دل داغون ما بود:
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد بختم ار یار شود، رختم ازینجا ببرد
*
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
اینارم از حافظ آوردم که نگید الکی میگه! خواستم بدونید که اسنادشم موجوده! بگم؟ بگم؟
البته بگمای آخر فقط محض یادآوری گذشته بود و کاربرد دیگه ای نداشت؛ چون بالاش گفته بودم!
پ.ن 2: از همه دوستانی که تو این مدت سراغمو گرفتن و من نتونستم جوابی بدم بهشون شرمندم و ممنونم از لطفشون
حرف جبران زدن مسخرست، اما دعا میکنم به حال این روزای ما گرفتار نشن.
باشد که همه با هم رستگار شویم.